تبليغاتX
باران
 

چند تا نقاشی رنگ روغن از Alexei Antonov که دوست داشتم شما هم ببینید




+ نوشته شده در  ساعت 0:44  توسط مینو  | 

اندوه ماه داستان بلندی از آرش حجازی است که در آن نقش اول داستان بعد از سفرهای طولانی از اندوه ماه می نوسد که از چه این چنین غمگین و گرفته است  بعد از اینکه در شبی به درون ماه پا می گذارد این گونه بیان می دارد:

زمین حقیقت را در مرز آن حباب هوا از دست داه بود. در زمین، شهوت را دیدم که در تاریکی شب، پرده ی شرم را دریده بود. قتل را دیدم، در خواباندن شهوت بودن...گرسنگی را دیدم، در تمسخر قدرت انسان...کابوس های شبانه را دیدم، در تلاشی برای یادآوری...رؤیاهای شیرین را دیدم، در التناس بقا... جنگ را دیدم،در فراری برای فراموشی... کودکان را دیم، در سرگردانی نخستینشان در دل شب...فقر را دیدم، در خستگی تمدن... خون را دیدمخشم بودن...ظلم را دیدم، در آرزوی انسان برای خدایی...آواز را شنیدم، آواز عصیان، آواز تنهایی، آواز تمنا...در آواز ناله ی انسان را شنیدم... فنا را دیدم که حتا مرگ از آن می گریخت... مرگ را دیدم که فریادزنان، می کوشید در اندیشه ی انسان، واقعیت و حقیقت را به یگانگی برساند...انسان خواب بود، افسون شده بود،تنها بود،ترسیده بود...انسان در این تنهایی مطلق، در این وانهادگی، در این دلهره، نگران نگاهی از بالا بود...اما فراموشکار.. این را از نگاه غمگین مرگ فهمیدم...مرگ تنها جایی بود که انسان از درونش می توانست راهی برای خروج از حباب بیابد. مرگ دیگر خسته شده بود در جست و جوی جانشینی بود... همدمی می جست برای تنهایی انسان،دنبال نیرویی می گشت برای عظمت بخشیدن به کوچکی مسخره ی انسان...مرگ گریان بود...

با لرزه به ماه گفتم((به زمین بر می گردم، تو دل بزرگی داری، اما من دیگر نمی خواهم ببینم!))

 


در بخشی دیگر از این کتاب :

انسان در آغاز مرگ را نمی شناخت. تنها آن گاه که میوه ی ممنوع را به دهان گرفت، دریافت که خواهد مرد. گفته اند میوه ی ممنوع دانش بود، اما من دیدم که همان مرگ بود.انسان چون خودش را برهنه دید، نتوانست باور کند که این طور بی سلاح و تسلیم است، و از همان آغاز، برهنه، اما نه تسلیم، در برابر مرگ ایستاد. پیش از آن اندیشه ای نداشت و پس از آن اندیشه اش جز مرگ نبود. انسان فریب خورده بود، مرگ را خورده بود! این بود که تمام توان و اندیشه اش را، برای جست و جوی راه گریز از مرگ، راه زندگی بی پایان، به کار گرفت. مرگ واداشتش که این چنین ساز و برگ بسازد و تمدنی شکل دهد. او بود که شهوت زادن را در دل انسان نهاد. او چنگیدن برای ماندن را به انسان آموخت. مرگ مفهوم سود  و زیان را به آدمی نشان داد. او کشتن را آسان نمایاند و با این همه خودش را در اندیشه ی انسان مجهول نگاه داشت....

عمر جاوید آرزو شد، عشق شد، اسطوره شد، افسانه ی نامیرایان شد....

فیلسوفان آمدند و به نام ها و راه های گونگون، زندگی بی مرگ را نوید دادند. بی خبر از اینکه"او" درون آنها بود و راهی برای گریز از درون نبود.

نمی دانستم اگر انسان راز بی مرگی را دریابد، چه انگیزه ی دیگری برای زندگی خواهد داشت.

 برای بی مردگان دلم لرزید. من تنها در این سالیان کوتاه از زندگی ام تنها بودم، آنان برای همه ی تاریخ!

 

                                                اندوه ماه

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:12  توسط مینو  | 

 

"چشمانمان را بر گذر قاصدک ها باز کنیم "

که زمان ساز سفر می زند

دست به دست هم دهیم

دلهایمان را یکی کنیم

بی هیچ پاداش حراج محبت کنیم

که همه ی ما خاطره ایم

دیر یا زود رهگذر قافله ایم

 


گذشته ی من چراغ راه آینده من است، پس نه از آن فرار میکنم، نه آن را فراموش میکنم.

فقط سعی می کنم آن را بپذیرم شاید موفق به تکرار بدی هایش نشوم.

 


می توانی فرصت آن داشته باشی که گلها را ببویی و زیبایی وجودت را با دیگران تقسیم کنی.

می توانی امروز را هدیه بدانی و فردا را هدیه ای دیگر .

می توانی برگی پر معنا به برگهای دفتر زندگیت بیافزایی.

می توانی زندگی را تا پایان شادمانه بگذرانی.

 

چیزی که بی تردید به حقیقت خواهد پیوست.

 

تو می توانی همچنان بذرهای  رویا را بیافشانی و اگر باورشان کنی در برابرت میبالند و برایت شکوفا  می شوند.

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:49  توسط مینو  | 

 

در هم نگریستند اما سرشار از مهربانی.

چشم هاشان هر کدام پیاله ای پر از شراب سرخ

که در کام تشنه ی چشمان هم می ریختند

و کم کم بر هر دو لب

لبخندی آهسته باز می  شد،

لبریز از محبت،

سیراب از دوست داشتن،

نه عشق،

دوست داشتن!

لحظاتی این چنین،

خوب و شیرین و نرم و خاموش گذشت.

 

 از دفترهای سبز ((دکتر علی شریعتی))

+ نوشته شده در  ساعت 17:40  توسط مینو  | 

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم

آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

 

((سهراب))

+ نوشته شده در  ساعت 12:56  توسط مینو  | 

نمی دانم

      ریشه ام در زمین بود

                               یا در آسمان

شاید ریشه ام در رویا بود، رویایی که اسیرش بودم

                                           اما

                        در رویای ساختگیم اثری از گرمی و عشق نبود

                                    در خود بودم، فرو خورده و غمگین

                                                   تا شبی

از دور دستهای دور،

   آنجایی که فقط تلخی و سیاهی بود

       ستاره ای نقره فام در شب هستی ام طلوع کرد

                 و من اسیر گهواره ی رقصان چشمانش شدم

                    گهواره نور، گهواره ی امید

                              گهواره ی عشق

                                            و آرمیدم

                                                    رها

                                                     سرخوش

                                                              عاشق

                                                                     آرام

+ نوشته شده در  ساعت 12:49  توسط مینو  | 

صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

وز مشرق خیال

تو،صبح تابناک تری را

ـ سر در کنار من ـ

با چهره شکفته چو گل های نسترن

لبخند می زنی.

من،آفتاب پاک تری را در نوشخند مهر تو می بینم

در مطلع بلند شکفتن.

من،روز خویش را

با آفتاب روی تو،

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز می کنم.

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال:

که دستم به دست توست!

من، به جای راه رفتن، پرواز می کنم!

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم:

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر از تو هر چه هست را فراموش می کنم.

گویند این و آن  به هم آهسته هان و هان

دیوانه را ببینید!

بیخود، چو کودکان

لبخند می زند!

با خود، چگونه گرم سخن گفتن است؟!

من، دور ازین ملامت بیگاه

همچنان سرمست،

در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم.

آخر، چگونه بانگ بر آرم که عاقلان

دیوانه نیستم

به خدا سخت عاشقم!

فریدون مشیری

+ نوشته شده در  ساعت 12:45  توسط مینو  | 

((مردی به بهشت رسید و فرشته ی نگهبانش را دید. از روی کنجکاوی و تمایلی کودکانه از او خواست تا

 رد پاهایی را که روی زمین بر جای گذاشته است به او نشان دهد. فرشته گفت (( کار آسانی  است،

 اکنون جاده ی زندگیت را به تو نشان می دهم)) مرد  به تماشا نشست و به رد پاهایی که در طول

 زندگی، از  کودکی تا آخرین لحظه ی عمر، روی زمین باقی گذاشته بود، نگاه کرد. جاده را گاه خالی از

 هرنشانی دید:رد پاها قطع می شد و کمی دورتر ادامه می یافت. مرد تعجب کرد و علت را پرسید.

 فرشته پاسخ داد(( زندگی تو گاه آن قد سخت و طاقت فرسا بود که نمی توانستی بار هستی را تحمل

 کنی. در آن لحظات من تو را از زمین بلند می کردم و تا زمانی که شادی دوباره به سویت برگردد و

 بتوانی مسیر زندگیت را تحمل کنی،روی دوش خود می گرفتم))!!!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت 12:28  توسط مینو  | 

 

این دم گشایشی است

برای تولدی دیگر

و این است راه پیمودن

و دست یافتن

+ نوشته شده در  ساعت 15:2  توسط مینو  | 

                         به نام یگانه خالق هستی

گویند: مگو سعدی چندین سخن از عشق

می گویم و بعد از من گویند به دوران ها


تو را دوست نمي‌دارم

گرچه گلي در نظر آيي

يا ياقوت زردي

يا ميخكي

كه آتش، آن‌ها را به كشتن خواهد داد

تو را دوست مي‌دارم

چونان حقايق تاريك

كه دوست‌داشتني هستند

من حقيقت تو را دوست مي‌دارم

اگر گياهي باشي كه هيچ‌گاه شكوفه نداده است

باز دوستت مي‌دارم

حقيقت مطلق تورا

و عشقي كه از تو

در بدنم زندگي مي‌كند

دوستت مي‌دارم، بي‌آنكه بدانم چرا؟

يا چه زماني؟ در كجا؟

تو را آشكارا دوست مي‌دارم

ما به هم نزديكيم

به قدري نزديك كه دستان تو بر سينه‌ام

همان دستان من است

به قدري كه بستن چشمان تو

همان به خواب رفتن من است

"پابلو نرودا"

 

+ نوشته شده در  ساعت 20:34  توسط مینو  | 

 

ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری

با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری

ای ساربان كجا مي روي

ای کاروان کجا می روی

 لیلای من کجا می بری

در بستن پیمان ما تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود این عشق ما بماند به جا

تمامی دینم به دنیای فانی

 شراره ی عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشكي

 به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دل ها  به دل ها بماند بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود حکایت ما جاودانه شود

تو اکنون زعشقم گریزانی،

 غمم را زچشمم نمی خوانی

از غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نمونم برای خدا هنر که دلم را ببين و برو

چو طوفان سختی ز شاخه ی غم گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشستي

همه ی شاخه ی وجودش ز خشم طبیعت شکستی

ای ساربان کجا می روی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:44  توسط مینو  | 

در صبح آشنایی شیرین مان،  ترا

گفتم که مرد عشق نئی ، باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی،  هنوز هم

می خواهمت چو روز نخستین ولی چه سود!

می خواستی به خاطر سوگندهای خویش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

می خواستی به پاس صفای سر شک من

این گونه دلشکسته به خاکم نیفکنی

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود؟

تو رفته ای که بی من،  تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو،  شب ها سحر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من شب چراغ عشق تو را نیز می برم!

عشق تو،  نور عشق تو،  عشق بزرگ تو است

خورشید جاودانی دنیای دیگرم.

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:20  توسط مینو  | 

آرامش نیاز والای انسان!!!!!!!!!!!

  آرامش توی چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  چرا بعضی وقتا هر چی تلاش می کنی، هر چی توی مرداب زندگی دست و پا می زنی تا به آرامش برسی،نتیجه برعکس می شه و تو از آرامش حقیقی فاصله می گیری؟ 

اونقدر خسته و تنهام که خدا می دونه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!دنبال یه راه حلم  !!!!!!!!!!!!!

یه راه که به آرامش برسه.

کی می دونه اون راه کدوم راهه؟

+ نوشته شده در  ساعت 21:45  توسط مینو  | 

عشق تنها آزادی در دنیاست،

                زیرا چنان روح را تعالی می بخشد که

                                           قوانین بشری و پدیده های طبیعی

                                                                                 آن را تغییر نمی دهند.

                                                                          

به خاطر عشق به من بگو، آن شعله چه نام دارد که در دلم زبانه می کشد، نیرویم را می بلعد و اراده ام را زایل می کند؟


خطاست اگر بیندیشیم عشق حاصل مصاحبت درازمدت و با هم بودنی مجدانه است.عشق ثمره خویشاوندی روحی است و اگر این خویشاوندی در لحظه ای تحقق نیابد، در طول سالیان و حتی نسل ها نیز تحقق نخواهد یافت.

                                                            

عشق رازی است مقدس.

برای کسانی که عاشقند،عشق برای همیشه بی کلام می ماند؛

اما برای کسانی که عشق نمی ورزند، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست.

 

+ نوشته شده در  ساعت 18:8  توسط مینو  | 

                  به نام خالق عشق

در زلال لاجوردين سحرگاهي

 پيش از آني که شوند از خواب خوش بيدار

 مرغ يا ماهي

 من در ايوان سراي خويشتن

 تشنه کامي خسته را مانم درست

جان به در برده ز صحراهاي وهم آلود خواب

 تن برون آورده از چنگ هيولاهاي شب

 دور مانده قرن ها و قرن ها از آفتاب

پيش چشمم آسمان : درياي گوهربار

از شراب زندگي بخشنده اي سرشار

دستها را مي گشايم مي گشايم بيشتر

 آسمان را چون قدح در دست مي گيرم

 و آن زلال ناب را سر مي کشم

 سر مي کشم تا قطره آخر

مي شوم از روشني سيراب

 نور اينک در رگهاي من جاري است

آه اگر فريادم از اين خانه تا کوي و گذر مي رفت

بانگ برمي داشتم

اي خفتگان هنگام بيداري است

"فريدون مشيري"

+ نوشته شده در  ساعت 17:49  توسط مینو  | 

                       به نام مهربان ترینم

چراغ که سبز شد

دیگر به رفتن فکر نکن,

جاری شو!

آب که راهش را

گم نمیکند!

"مهری هاشمی پور"


تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند...!

 

   

+ نوشته شده در  ساعت 17:19  توسط مینو  | 

من امیدی را در خود بارور ساختم
تار و پودش را با عشق تو پرداخته ام
مثل تابیدن مهری در دل
مثل جوشیدن شعری از جان
مثل بالیدن عطری در گل
جریان خواهم یافت
راه خواهم افتاد
باز از ریشه به برگ
باز از بود به هست
باز از خاموشی تا فریاد ! 

(( ريشه در خاك ))
نویسنده : فریدون مشیری


"کوری"  عنوان رمانی است از ژوزه ساراماگو ،رمانی که او را شایسته دریافت جایزه نوبل در سال 1998 نمود.
"کوری" داستان شهری است که بخاطر علت نامعلومی همه مردم آن نوع ناشناخته ای از کوری مبتلا می شوند. نوعی از کوری که به جای سیاهی در آن همه، روشنایی می بیینند و نور زیاد اجازه نمی دهد جای دیگری را ببینند. بیماری ای که واگیر دارد و مانند ویروس سارس بطور نامحسوسی منتقل می شود و رفته رفته تمام مملکت را فرا میگیرد، خدمات شهری مختل می شود و رفته رفته فساد و تباهی و بی نظمی سراسر جامعه کوران را فرا می گیرد. اما در میان همه کوران، تنها و تنها یک «زن» می بیند. زنی که خود را ملکه کورها نمی داند و به نظرش به دنیا آمده تا تنها شاهد این ماجرای هولناک باشد! این زن در مانند یک پیامبر معنوی در بین مردمی که در ابتدایی ترین نیاز های مادی شان دست و پا می زنند، وظیفه رهبری گروهی از کوران را بعهده دارد و «صبر و محبت» اودر طول این داستان، از او اسطوره ای در ذهن خواننده می سازد. اسطوره ای که خواننده، هر کجا انسانی را با چنین ویژگی های اخلاقی یافت می تواند به او بعنوان بازمانده ای از نسل انسان بنگرد! و طبیعی است که مسئولیت افرادی مانند این زن، چه سنگین است اما در بسیاری موارد علیرغم این مسئولیت ، «بودن» تنها کاری است زن می تواند انجام دهد.
ساراماگوی 76 ساله، داستان جوامع امروز و از بین رفتن ارزشهای انسانی و در حقیقت مفهوم «انسانیت» که از بین رفتن یک «معنی» که فهم آن نیاز به دقت نظر دارد را در «صورت» و شکل ملموس «کور» شدن در می آورد و خواننده را با شیوه خودش به تماشای این جامعه می کشاند، جامعه ای که از «انسانیت» تنها برایشان شکل انسان باقی می ماند و نه تنها ارزشهای اخلاقی و انسانی از بین می رود، بلکه حتی دیگر اثری از نیازهای اولیه «مادی» انسان هم در آن یافت نمی شود و نتیجه آن می شود که آنان که زنده می مانند، زندگی پر از رنجی را تجربه می کنند و آنان که می میرند، مرگی تلخی که حتی از یک تدفین معمولی محرومند. 
کوری

نویسنده : ژوزه ساراماگو
مترجم : مهدی غبرایی

 

يادداشتي بر رمان «چشم هايش » :
راوي در اولين فصل رمان به نقش خود به عنوان نويسنده اشاره مي كند، البته نويسنده يي كه «به فكر نوشتن تاريخ زندگي نقاش بزرگ ايران » يعني استاد ماكان ، است ، نقاشي كه ده سال قبل از شروع داستان در تبعيد مرده است . كانون جاذبه رمان پرده نقاشي «چشم هايش » است و انگيزه و منشا روايت راوي نيز همان پرده است : «وقتي حوادث زندگي استاد را حلقه حلقه به هم زنجير مي كنيم ، مي بينيم كه سري در زندگي اش نهفته است . اين حوادث پيوسته و يكدست نيستند. با وجود اين پيداست كه رشته اسرارآميزي از ميان همه آنها مي گذرد و تا اين رشته كشف نشود نمي توان حلقه ها را به هم پيوند داد.»
راوي اعتراف مي كند كه اگر زن ناشناس پيدا نشود شخصيت «نقاش بزرگ ايران »، كماكان ، در هاله ابهام خواهد ماند، و در چنين وضعي اقدام او به نوشتن «تاريخ زندگي » نقاش ، دست بالا، حاصلش همان خواهد شد كه ديگران درباره او در روزنامه هاي «خفقان گرفته » نوشته اند. در حقيقت موقعيت راوي علي الاطلاق ، همان موقعيت نويسنده است ، و راوي بدل به نويسنده يي مي شود كه «حلقه حلقه » حوادث زندگي ماكان نقاش را به هم زنجير مي كند تا به اين ترتيب «رشته اسرارآميز» زندگي او را كشف كند. راوي مانند نويسنده يي است كه مهم ترين يا اصلي ترين مراحل ، يا مراتب ، زندگي آدم داستان خود را نمي شناسد، و فقط مقداري قرينه و نشانه مرموز در اختيار دارد كه متضمن هيچ شناخت قانع كننده يي از يك آدم «بزرگ ترين نقاش ايران در صد سال اخير» نيست .
فصل افتتاحيه رمان ، از حيث بافت و لحن كلام ، به يك سرمقاله سياسي شبيه است : «شهر تهران خفقان گرفته بود، هيچ كس نفسش درنمي آمد، همه از هم مي ترسيدند، خانواده ها از كسان شان مي ترسيدند، بچه ها از معلمين شان ، معلمين از فراش ها، و فراش ها از سلماني و دلاك ، همه از خودشان مي ترسيدند و از سايه شان باك داشتند.»
راوي سپس اعلام مي كند:«در چنين اوضاعي ، در سال 1317، استاد ماكان درگذشت .» آنگاه به اظهارنظرها و شايعات و «داستان ها»ي مختلفي كه «پنهاني » و «بيخ گوشي » درباره استاد ماكان برسر زبان ها است اشاره مي كند، و توضيح مي دهد كه دستگاه حكومت نيز، از آنجا كه از نفوذ معنوي استاد در ميان «مردم فهميده » باخبر است ، به قصد «سرپوشي جنايتي كه رخ داده » از او تجليل مي كنند تا از مرگش حداكثر استفاده را ببرند. اين اطلاعات افواهي ، كه در امتداد همان لحن سياسي افتتاحيه رمان قرار دارد، هيچ حقيقتي را درباره فرديت ، يا زندگي دروني ، استاد ماكان بيان نمي كند. به همين جهت اشتغال خاطر راوي معطوف به «داستان ها»ي ناگفته يي است كه «چشم هاي نيم خمار و نيم مست » پرده نقاشي بيان مي كند. نخستين پرسش راوي درباره عنوان پرده نقاشي است :«چرا «چشم هايش »؟ چرا «چشم ها» نگذاشته اند?» پرسشي است دقيق و از روي باريك بيني ، و دقيقا پرسش يك داستان نويس :«چشم هايش » يعني چشم هاي زني كه نقاش به او نظر داشته . پس طرف توجه صاحب چشم ها بوده ، نه خود چشم ها. به اين ترتيب است كه آن عنوان و اين پرسش راوي را به دنبال خود مي كشد. راوي چشم هايش ، مانند راوي «بوف كور» كه در افسون خيال
انگيز زن اثيري گرفتار است ، براي رسيدن به آن «چشم هاي نيم خمار و نيم مست » انواع مقدمه ها مي چيند و انواع شيوه ها مي زند.اما راوي چشم هايش گرفتار اوهام و احلام نيست ، و صاحب چشم ها را براي جاذبه و جمال جسماني او نمي خواهد زيرا عشقي ميان آنها برقرار نيست . 

چشم هایش

نویسنده : بزرگ علوی
 
منبع:فرهنگ و ادب
+ نوشته شده در  ساعت 12:3  توسط مینو  | 

خيلي دلم گرفته !!!!!!!!!!!!!!!

احساس مي كنم خيلي تنهامخدايا كمكم كن.

مني كه به همه اميد مي دادم الان خودم خيلي نااميدم

خسته شدم از دو رنگي و دورويي آدم ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

فكر مي كنم به بن بست زندگي رسيدم به اون ته خطي كه مي گن رسيدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نمي دونم تا حالا اين حس به شما دست داده كه توي يه جمع شلوغ باشين ،ولي احساس تنهايي كنين!!!!!!!!!!!!!!!!!

فكر كني همه با هات فرق مي كنن!!!!!!

كسي دركت نميكنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شما اون موقع چيكار مي كنين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدايا كمكم كن

خدايا!!!!!!!!!!!!!!

چه دردیست در میان جمع بودن
ولی در گوشه ای تنها نشستن...
برای هر لبی شعری سرودن
ولی لبهای خود همواره بستن...


 

+ نوشته شده در  ساعت 10:4  توسط مینو  | 

چهار نيرو
 
آلن جونز کشيش مي گويد براي ساختن روح به چهار نيروي نامرئي نياز داريم : عشق ، مرگ ،قدرت ، زمان .
عشق لازم است زيرا خدا ما را دوست دارد .
آگاهي از مرگ لازم است تا زندگي را بهتر بفهميم .
مبارزه براي رشد لازم است ، اما نبايد در دام قدرتي که در اين مبارزه به دست مي آيد بيفتيم زيرا مي دانيم
که اين قدرت هيچ ارزشي ندارد.
سرانجام بايد بپذيريم که روح ما هر چند ابدي است اما در اين لحظه گرفتار دام زمان است ، با فرصتها و
محدوديتهايش .بدين ترتيب بايد طوري عمل کنيم که در زمان بگنجد، کاري کنيم تا به هر لحظه ارزش بگذاريم .
نبايد اين چهار نيرو را مشکلاتي بدانيم که بايد حل کنيم ، زيرا خارج از اختيار ماست .
بايد آنها را بپذيريم و بگذاريم آن چه را که بايد به ما بياموزند .
 
" پایلو کویلیو"
 
+ نوشته شده در  ساعت 14:58  توسط مینو  | 

به من بگو ای عاشق من

بگو که این سخن ها همه راست است

 آنگاه که برق دیدگان تو می درخشند

ابرهای سیاه سینه ی تو پاسخی توفنده می دهد

راست است که لب های من

همچون غنچه ی نو شکفته ی نخستین عشق هوشیار

شیرین است ؟

آیا خاطر آن ماههای سپری شده ی بهاران

هنوز در پیکر من درنگ می کند؟

آیا تارهای زمین نیز مانند چنگ

 به زخمه ی پاهای من نغمه می زند؟

پس این راست است که چون من پدیدار می شوم

 شبنم ازدیده ی شب فرو می چکد

 و هنگامی که پرتو بامداد

گردم می پیچداز شوق خنده می زند؟

حقیقت دارد وراست است که

عشق تو در سراسر جهان

وطی قرون تنها در جستجوی من ره سپرده است.

وچون سرانجام مرا یافتی ،

تمنای سالخورده ی تو ،

در سخن های شیرین و دیدگان ولبها

وزلفان مواج من آرامشی تمام یافت؟

پس این راست است که رمز ابدیت را

بر این پیشانی کوچک من نوشته اند.

ای عشق من ،

بگو این همه حقیقت دارد......

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:43  توسط مینو  | 

آیا تا به حال بطور دقیق به انگشتان دستان خود نگاه کرده‌اید؟ تا به حال فکر کرده‌اید که به کدامیک

علاقه بیشتری نسبت به بقیه دارید؟ با دقت نگاه کنید، سپس توضیح مربوط به آن را بخوانید.

به ترتیب: انگشت شست شماره یک تا انگشت کوچک شماره پنج


انگشت شماره 1
این انگشت نماد مسایل مادی و ثروت است و کسانی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، اقتصاد دانان

خوبی هستند و معمولا از نظر مالی در وضعیت خوبی قرار دارند.


انگشت شماره 2
این انگشت نماد کار می‌باشد و اشخاصی که به این انگشت اهمیت بیشتری می‌دهند انسان‌های

کاری هستند و بطور کلی وجدان کاری خوبی دارند و موفقیت زیادی در کارها دارند.


انگشت شماره 3
این انگشت میزان اهمیت به خود فرد را نشان می‌دهد، افرادی که این انگشت را انتخاب می‌کنند،

در مورد همه چیز اول به خود اهمیت داده و تا حدودی خودپرست و خودخواه هستند.


انگشت شماره 4
این انگشت نماد محبت و عشق است و کسانی که این انگشت را انتخاب می‌کنند، انسان‌های

 احساساتی و عاطفی هستند و همواره به دنبال محبت و خوشحال کردن دیگران هستند.


انگشت شماره 5
این انگشت نماد خانواده و فرزند هست و کسانی که به این انگشت علاقمند هستند، افرادی هستند

که به خانواده پایبند بوده و به زندگی مشترک و بطور کلی روابط بین افراد اهمیت می‌دهند.

شخصیت شناسی

+ نوشته شده در  ساعت 18:42  توسط مینو  | 

وفای شمع را نازم که بعد از سوختن

به صد خاکستری در دامن پروانه می ریزد

نه چون انسان که بعد از رفتن همدم

گل عشقش درون دامن بیگانه می ریزد...!

الدقايق شمع ذوبها الزمن by bent_riyadh_vip.

+ نوشته شده در  ساعت 18:13  توسط مینو  | 

آدمي بر ديده روزگار حسرت مي نشاند نه خويش           از اين لحظه آغاز كن فردا دير است.....

******************

هر بنايي در گستره عالم بر ويران كده اي استوار شده است .

نخست فرو ريزيم و آنگاه سازندگي از خود را آغاز كنيم...

تنها كافيست بدانيم

          

                                        كه ما مي توانيم

*****************

كار ،آگاهان است براي شناخت خود

اينك بايد بدانيم ترسي جاودانه است

ترس از نرسيدن و نشناختن خود است

از اين رو همواره خود را درياب تا هيچگاه نترسي.

*****************

عشق  آغاز رهايي آدمي  است

از يكديگر بياموزيم:

عشق ورزيدن و معناي عميق دوست داشتن را ....

+ نوشته شده در  ساعت 21:31  توسط مینو  | 

 

بنام او كه باران رحمتش در اين روزها جاريست

امشب دومين شب از شب هاي قدر ماه رمضون امساله،نمي دونم شب سرنوشت من وشما تو كدوم يكي از اين سه شب عزيزه.شب 19 كه گذشت ،امشب 21 يا شب 23.

چقدر تونستيم از اولين شب استفاده كنيم ،چقدر صداي بك يا الله مون  بلند بود ،

اصلا نجواي سبحانك يا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار يا رب به آسمون هفتم رسيد ؟

فكر ميكنين خدارو به كدوم اسمش قسم دادني برگشت و جابمون رو داد ؟گفت چي بنده ي من حاجتت چيه.

دوستاي خوبم شب اول كه گذشت ،شايد امشب شب سرنوشت ساز زندگي من و شما باشه ،شايد امشب خدا حاجتمون رو بده پس قدر اين شب عزيز رو بدونيم و از خدا بخوايم گناهان ما رو كه قابل شمارش نيست رو ببخشه، ازش بخوايم كمكمون كنه ،توي پرتگاه هاي خطرناك زندگي دستمون رو بگيره. راستي امشب ازش تشكر هم كنيم ،بخاطر اين همه نعمتي كه بهمون داده ،بخاطر اين يه سالي كه گذشت و ما تونستيم يه ماه رمضون ديگه رو درك كنيم ،ازش بخوايم به ما فرصت بده كه بشناسيمش ،ازش بخوايم كه آخرين ماه رمضونم نكنه.

امشب ازش خيلي چيزا بخوايم،

 اول واسه ديگران بعد واسه خودمون ،

مي دونين كه اينجوري حاجتمون رو زودتر مي ده ،

واسه همه ي اونايي كه احتياج به دعاي ما ها دارن،

واسه همه مريضا واسه همه گرفتارا دعا كنيم.

 راستي دعا واسه من يادتون نره.

يه دوست خوب مي گفت سعي كنيم از خوشحالي ديگران خوشحال بشيم،

منم ميگم از خدا بخوايم كه اين خصلت رو به ما ارزوني كنه

التماس دعا از تك تك تون دارم

+ نوشته شده در  ساعت 19:20  توسط مینو  | 

 

 حقیقت گرا نیز گاه به رویا گرفتار می آیدُ

رویای حیاتی

حیاتی صلح آمیزتر

حیاتی که سر آغاز شدن دارد

حیاتی دیگر گون شده

و رویاهایی یه مثابه حقیقت

و قطراتی که سنگ را تواند سفت.

وحقیقت گرا دیگر باره به واقعیت باز می آید به هوشیاری

تا رویایش را بشناسد

تا بتواند همچنان

مسافر نیکبخت رویاها باشد.

+ نوشته شده در  ساعت 15:27  توسط مینو  | 

در راه دیروز به فردا

زیر درختی فرود می آیم

در سایه اش

برای لحظه ای کوتاه از زندگی ام

اندیشه کنان به راه خویش

اندیشه کنان به مقصد خویش

اندیشه کنان به راهی که پس پشت نهاده ام

اندیشه کنان به تمامی آنچه در حاشیه ی راه رسته است

آنچه شایسته ی تحسین است نه بایسته ی تاراج شدن

آنچه شایسته ی عشق ورزیدن است نه بایسته ی کج اندیشی

آنچه شایسته ی به جای ماندن در خاطره است

نه بایسته ی سرقت بردن.

در راه دیروز به فردا

زیر درختی فرود می آیم

در سایه اش

برای لحظه یی از فرصت ام.

+ نوشته شده در  ساعت 9:59  توسط مینو  | 

 

 

دوست داشتن معجزه ي عشقه،

                                                                                             

دوست داشتن مثل داشتن يه پرنده ي خوش آوازه كه

 با اين كه خيلي دوسش داري ولي رهاش ميكني

     و فقط پروازش رو نگاه مي كني ....

خيلي بي انصافيه كه يك عشق بدون اينكه شكوفه بزنه به شكل يه عنچه ي سرخ و زيبا پر پر بشه و زير پاي هاي بزرگ و

 كفش هاي آهني عابرهاي بي انصافي كه از عشق و محبت بويي نبرده اند اون غنچه ي زيبا له بشه و از بين بره

"عشق و دوست داشتن يعني زندگي بعد از مرگ"

+ نوشته شده در  ساعت 17:3  توسط مینو  | 

 

 

هيچ كس درست نمي داند مرز بين شادي و درد كجاست اغلب مي انديشم جدايي آنها غير ممكن است

+ نوشته شده در  ساعت 0:12  توسط مینو  | 

                                           

مادرم دوستت دارم

  مادرم در نگاهت عشق موج مي زند و من شكوه آن را در آينه ي دلت احساس مي كنم.

  آن زمان كه در كنار بسترم چون گلي تا سحر بيدار بودي ماه را در چهره ي تو ديدم .

 آن هنگام كه با دست محبت مرا در آغوش گل سپردي دانستم كه دوستم داری.

 حالا مي خواهم در آغوش تو همچون ابر بهاري بگريم و فرياد بر آورم مادرم

                                         باتمام وجود دوستت دارم.

مادرم دوستت دارم.......

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:58  توسط مینو  | 

چند تا عکس از بچه ی خوشگل
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 15:18  توسط مینو  |